برخورد با مخالفين

محمد  سروش محلاتی 


طرح مسأله


در قوانین جزائی اسلام، مجازات های خاصی برای جرائم مختلف، دیده می شود،
از قبیل حبس، شلاق، تبعید و حتی قتل. ولی آیا اسلام با مجازات کردن اشخاص 
به وسیله قطع حقوق آنان و بریدن نانشان هم موافق است؟ و آیا در احکام
شرعی و یا در سیره حکومتی پیامبر(ص) و امیرالمؤمنین می توان نمونه ای از
اینگونه مجازات سراغ گرفت؟
روشن است که در مواردی که مجرم متعرض جان یا مال یا حیثیت یک شهروند عادی
می شود، نگرانی از بریده شدن نانش ندارد و در حالی که مجازات خود را
تحمّل می کند، هم چنان از درآمدی که دارد ارتزاق می کند، ولی کسانی که
معترض حاکمان می شوند و اتهام سیاسی پیدا می کنند، در معرض این خطر قرار
دارند که دولتمردان با استفاده از ابزارهائی که در اختیار دارند، حقوقشان
را قطع نموده و جلوی درآمدهایی که از سوی دولت به آن ها می رسد را بگیرند
تا به این وسیله لبانشان دوخته شده و سکوت کنند.
این مسأله از یک سو به مقررات اداری دولت ها مربوط می شود که خارج از
بررسی این مقاله است، و از سوی دیگر به قوانین و احکام شرعی مربوط است که
در این جا به اجمال مورد بررسی قرار می گیرد.


تحلیل و بررسی
1ـ نان رعیّت
منابع مالی دولت اسلامی که متعلق به عموم مردم و همه شهروندان است و از
آن به «فیء» تعبیر می شود، اختصاص به هیچ دسته و گروهی ندارد و همه
مسلمانان بدون هیچ مرزبندی، از آن بهره مند می شوند. در این گونه درآمد،
تفاوت های مذهبی، یا قومی یا اختلافات سیاسی و جناحی، تأثیری ندارد و
بهانه ای برای محروم شدن برخی از افراد، دیده نشده است.
امکانات مادی دولت، متعلق به اشخاصی که در رأس حکومت قرار دارند
نیست،بلکه این اموال، متعلق به خود مردم است و کارگزاران حکومت هم به
نمایندگی از مردم، این منابع را نگهداری و مصرف می کنند. به تعبیر
امیرالمؤمنین کارگزاران «وکلاء امّت» و «خزانه دار رعیت» اند:
«فانّکم خزان الرعیّه و وکلاء الامّة» (نهج البلاغه، نامه 51)
بر این اساس، دولتمردان چیزی از جیب خود به کسی نمی دهند تا اختیار «قبض
و بسط» آن را داشته باشند، بلکه اموالی را به صاحبان اصلی آن برمی
‌‌گردانند و از این رو هیچ حقی برای محروم کردن برخی شهروندان و قطع
مقرّری آنان ندارند.
این قاعده نه تنها درباره اموالی از بیت المال که مستقیماً بین مردم
توزیع می شود صادق است، بلکه درباره «همه امکاناتی» که دراختیار حکومت
قرار دارد از قبیل فرصت های شغلی و استخدامی و فضاهای آموزشی نیز صادق
است. از این رو «تبعیض» در این باره به وسیله ترجیح دادن یک باند و یا
طرد یک جریان «خیانت به امّت» و تجاوز به حقوق عمومی تلقی می شود.
پس چون این نان، نان خود رعیّت است، حاکم حقّ بریدن این نان را ندارد.
2ـ نان حاکم
مستبدان به دلیل آنکه بیت المال را «مال شخصی» خود می پندارند و برای خود
حق تصرف مالکانه در آن قائل اند، بر اساس میل شخصی، بیت المال را توزیع
می کنند، ثنا گویان و مدّاحان از خود را صاحب آلاف و الوف می کنند، و
مخالفان و معترضان را از حدّاقل روزی برای امرار معاش هم محروم می کنند.
از نظر آنان بیت المال، یک منبع مهمّ مالی است که هم می توان عده ای را
به وسیله آن «خرید»، و هم می توان با تهدید به قطع مستمری، عده ای را
وادار به «سکوت» کرد، از این رو چه بسا با تازیانه نتوان «لب معترضی» را
دوخت ولی بتوان با «قطع نان» او را چندان در فشار قرار داد که وادار به
تسلیم و یا سکوت گردد.
در دولت های جبار نمونه های زیادی از اِعمال این سیاست دیده می شود.
مثلاً در دوره حاکمیت امویان، هشام بن عبدالملک در مسجدالحرام مورد اعتنا
قرار نگرفت و نتوانست استلام حجرالاسود کند، ولی با شگفتی دید که حضرت
سجاد، مورد احترام و تکریم مردم قرار گرفت و به حجر نزدیک شد، غرورش
اجازه نمی داد که بگوید حضرت را می شناسد و لذا اظهار نا آشنایی کرد،
فرزدق با اشعار بلند خود امام را معرفی کرد. این کار فرزدق برای هشام
بسیار سخت بود، دستور داد تا مقرّری او را قطع کردند، و وی را به «عسفان»
ـ بین مکه و مدینه ـ زندانی نمودند، فرزدق از آن پس چندان مبغوض قرار
گرفت، که تا چهل سال، ـ زمان مرگش ـ مقرریش از حکومت قطع گردید!
وحشتناک تر، بخش نامه معاویة بن ابی سفیان بود که به همه استانداران و
فرمانداران اعلام کرد، هر کس علی و خاندان او را دوست دارد، نامش از
دیوان پرداخت های دولتی حذف کنید:
«انظروا من قامت علیه البیّنه انه یحبّ علیاً و اهل بیته فامحوه من
الدیوان.» (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج11، ص44)
آری، اگر حاکم نان مردم را از خود بداند، قهراً خود را مجاز می داند که
نان مخالفان خود را بِبُرد.
3ـ نان نبریدنِ امام (ع)
امیرالمؤمنین در دوران حکومت پنج ساله خود، مخالفان و معترضان فراوانی را
تجربه کرد و با کینه ها و فتنه های فراوانی مواجه گردید، عده ای در اثر
مخالفت، از حضرت «کناره گیری» کردند و از تأیید و حمایت امام دست کشیدند،
عده ای هم زبان به اعتراض گشودند و با اقدامات ایذائی مخالفت خود را
آشکار می کردند، و بالاخره
 عده ای هم دست به شورش مسلحانه زدند و شمشیر به دست وارد میدان جنگ
شدند. حضرت علی(ع)، سهم گروه اول و دوم را از بیت المال قطع نکرد و به
بهانه سکوت یا اعتراض آن ها را از حقوقشان محروم نکرد. مثلاً سلمان بن
ثمانه، از جمله کسانی بود که حاضر به مشارکت در جنگ و همراهی حضرت نشد و
با عده ای در شهر رقّه اقامت گزید، به تعبیر بعضی هجرت او از کوفه به
رقّه، جنبه اعتراض آمیز داشت. (انساب الاشراف، ج2، ص297) ولی
امیرالمؤمنین حقوق او و همراهانش را برایشان می فرستاد و می فرمود: سهم
شما از فیء محفوظ است، چون شما مسلمانید، ولو ما را یاری نمی کنید:
«لا نمنعکم حقکم من الفیء لأنکم مسلمون و ان امتنعتم من نصرتنا»
(الاصابه، ج3، ص116)
منطق امیرالمؤمنین این است که بیت المال از آن عموم مسلمانان است،نه از
آن طرفداران و یاران من، از این رو حتی کسانی که مرا در مقابل هجوم دشمن
تنها می گذارند، از حق خود باید برخوردار باشند، حضرت مجاز نمی دانست که
بی وفائی آن ها را با بریدن نانشان تلافی کند، یا به این وسیله آنان را
تحت فشار و مضیقه قرار داده تا مجبور شوند به سپاه حضرت بپیوندند! کلام
حضرت نشان می دهد که این عمل، به عنوان عفو و اغماض، انجام نمی گرفت و
حضرت در این کار منّتی برآن ها نداشت، چرا که امام از سهم آن ها به «حق»
آن ها یاد می کرد و این حق را ناشی از «مسلمان بودن» آن ها می دانست:
«لانمنعکم حقکم لأنکم مسلمون» پس بهره برداری از امکانات حکومت؛ مثل
تحصیل و اشتغال و بهداشت، حقّی برای شهروندان که ناشی از فرمانبرداری آن
ها از حاکمان باشد و با نافرمانی شان، این حق منتفی گردد، نیست!
4ـ اعلام نان نبریدن
شورشیان خوارج، پیش از آن که دست به سلاح ببرند، مدت ها در برابر حکومت
علوی به جنگ روانی مشغول بوده و با شیوه های مختلف علاوه بر اعتراض کردن،
به توهین و اهانت پرداخته و به عالی ترین شخصیت حکومت، جسارت و فحاشی می
کردند، آن ها در اجتماعات، اخلال می کردند و مردم را بر علیه حکومت،
تحریک می نمودند.
امیر المؤمنین در این مرحله، حقوق آنان را از بیت المال قطع نکرد، و در
یک اقدام شگفت آورتر در اوج همان اعتراضات، رسماً اعلام کرد که تا در
میان ما هستید، حقوقتان قطع نخواهد شد! اعلام امنیت مالی و جانی برای
کسانی که علناً در برابر حکومت ایستاده اند، جداً موضوع عجیبی است، امام
به جای آنکه به زبان تهدید روی آورد و یا تلویجاً آنان را به فشار های
مالی وعده دهد، به عکس امنیت مالی شان را تضمین می کند. ماجرا این است که
به نقل تواریخ متعدد مانند طبری، کامل، ابن خلدون؛ امام(ع) در روز جمعه،
مشغول خواندن خطبه نماز بود که یکی از خوارج از گوشه مسجد فریاد زد
«لاحکم الا لله» و به این وسیله به اقدام حضرت در ماجرای حکمیت اعتراض
کرد، سپس فرد دیگری از گوشه دیگر مسجد این جمله را تکرار کرد و پس از آن
افراد دیگری همین اعتراض را سر دادند، امام پس از دعوت به سکوت فرمود:
آگاه باشید، تا با مایید، سه حق شما را رعایت می کنیم: شما را از حضور در
مساجد که نام خدا در آن ذکر می شود باز نمی داریم، و تا با مایید فیء را
از شما منع نمی کنیم، و تا نجنگیده اید با شما نمی جنگیم.
«الا ان لکم عندی ثلاث خصال ما کنتم معنا، لن نمنعکم مساجد الله ان یذکر
فیها اسمه، و لا نمنعکم فیئاً ما کانت ایدیکم مع ایدینا، و لانقاتکم حتی
تقاتلوا.»(المنصف، ج15، ص327)
از نظر منابع تاریخی مسلّم است که امیرالمؤمنین تا وقتی که خوارج دست به
سلاح نبردند، اعتراضشان را تحمل می کرد و هیچ گونه محدودیت و فشاری
برایشان فراهم نمی کرد، آنان علی را کافر می دانستند، ولی امام هم چنان
اجازه می داد تا جسورانه هتاکی های خود را ادامه دهند. سیره امام به قول
شهید مطهری این چنین بود:
«علی(ع) نه تنها دهان ها را نمی دوخت و حق انتقاد را به بهانه ی سلب
امنیت و اخلال گری سلب نمی کرد، بلکه دعوت به انتقاد می کرد، علی به
بهانه عدم بیعت آنان که بیعت نکردند یا به بهانه ی تمرد و خروج خوارج از
اطاعت و یا به بهانه این که آن ها به شخص او توهین میکردند و او را خارج
از دین معرفی می کردند حتی حقوق و سهم بیت المال آن ها را قطع نکرد... .»
(یادداشت ها، ج1، ص98. و رک: ص59)
5ـ فقه نان نبریدن
موضع امام(ع) در برابر خوارج و تأکید حضرت بر حفظ امنیت مالی، جانی و
اجتماعی آنان که به تواتر در منابع تاریخی نقل شده، سند معتبری است که
فقها را درباره شیوه برخورد با شورشیان در برابر حکومت، وادار به تسلیم
نموده و همین موضوع، مبنای فتوای آنان شده است. شیخ الطایفه شیخ طوسی در
باب «بغی» همین کلام حضرت را مورد استناد قرار داده و نتیجه گرفته است که
جهاد با بغات و شورشیان در صورتی مجاز است که آنان از قلمرو سلطه امام
خارج شده و در منطقه دیگری اجتماع کنند از این رو تا وقتی معترضان در
همان مناطق تحت حاکمیتِ امام زندگی می کنند، «اهل بغی» نیستند شیخ طوسی
به این جمله امام استناد می کند که حضرت فرمود:«و لا نمنعکم الفیء ما
دامت ایدیکم معنا» و می گوید این جمله بدان معناست که تا وقتی از ما جدا
نشده اید و فاصله نگرفته اید، حقوقتان محفوظ است. (المبسوط، ج4،ص265)
شیخ طوسی استفاده دیگری هم از این روایت دارد، او می گوید: «اگر خوارج
امام را کافر بدانند و بگویند پشت سر او نماز نمی خوانیم، کشتن آن ها و
جنگیدن با ایشان جایز نیست تا وقتی که تحت سلطه حکومت قرار دارند، چرا که
ابن عباس نقل می کند که حضرت خطبه می خواند، و برخی از خوارج، شعار «لا
حکم الا لله» دارند، و امام فرمود: شما برما سه حق دارید: لکم علینا
ثلاث... .» شیخ در ادامه می افزاید:
«روشن است که منافقین در عصر رسول الله شناخته شده بودند، ولی پیامبر
متعرض آن ها نشده و به قتلشان اقدام نکردند، با این که می دانستند که آن
ها در نهان چه اعتقادی دارند، ولی چون شهادتین را اظهار کرده بودند، از
امنیت برخوردار بوده و به خاطر کفر و کینه پنهان مورد تعرض و آزار قرار
نمی گرفتند.» (المبسوط، ج7، ص269)
کلام امیرالمؤمنین در حقوق سه گانه معترضان و عدم جواز بریدن نان آن ها
از بیت المال، مورد استناد فقهای بعد، از آن جمله قاضی ابن براج قرار
گرفته است.(المهذب، ج1، ص322) و علامه حلی به اتکای آن شیوه برخورد با
شورشیان را مشخص کرده است.(تذکرة الفقها، ج9، ص407) و شهید ثانی به اتکای
همین موضع مجبور شده که حکم به استثناء خوارج از احکام عمومی مرتدان بدهد
و بگوید توبه آن ها قبول می شود.(المسالک، ج3، ص21)
همچنین موضع امیرالمؤمنین در نبریدن نان معترضان و منتقدان علاوه بر آنکه
فضای فقه شیعه را روشن ساخته، فقه اهل سنت را نیز تحت تأثیر قرار داده
است، جصّاص فقیه قرن پنجم است که پیروان مذاهب باطل را به دو گروه تقسیم
می کند و می گوید با آن ها که دست به شمشیر نبرده اند باید احتجاج کرد و
به گفتگو نشست، ولی با آن ها که باغی اند باید جنگید. و باغیان کسانی اند
که دست به شورش می زنند و به جنگ و کشتار روی می آورند که خداوند ما را
به مقاتله با آن ها دستور داده است. جصّاص در اینجا به سیره ی حضرت علی
استناد می کند و بر مبنای آن مدارا با مخالفان و خویشتن داری در برابر
آنان را ـ تا دست به سلاح نبرده اند ـ لازم می شمارد. او می نویسد:
خوارج، اجتماع مسلمانان را به هم می زدند و در ضمن سخنرانی حضرت، فریاد
اعتراض بر می داشتند، ولی حضرت می فرمود تا نجنگیده اید با شما کاری
نداریم و سهم شما را از بیت المال قطع نمی کنیم. و این روش مبنای برخورد
با نحله های باطلی است که در برابر حکومت حق قیام می کنند: «و ذلک اصل فی
سائر المتأولین» (احکام القرآن، ج2، ص322)


«آیا فقط ما آدمیم؟»



همه مسلمانان می دانند که در متن آموزه های اسلامی، نوعی جدول کشی و
مرزبندی بین پیروان آیین های مختلف وجود دارد. عده ای از مردم مسلمانند و
عده ای دیگر کافر و در کفار نیز اصناف مختلفی وجود دارند، چه اینکه
مسلمانان نیز دارای مذاهب مختلفی هستند. از سوی دیگر اجمالاً می دانیم که
در بین این ادیان و فِرَق، تفاوت هایی هم از نظر احکام وجود دارد مثل
محدودیت هایی که در ازدواج مسلمان و غیر مسلمان وجود دارد.
 ولی آیا با این مرزبندی ها، «رفتارهای انسانی» هم مرزبندی می شود و آیا
ما مجاز هستیم با کسانی که در قلمرو «دین» یا «مذهب» و یا «گروه» ما قرار
ندارند، برخورد «غیر انسانی» داشته باشیم؟ آیا ما فقط خودمان و
همفکرانمان را «آدم» می‌دانیم و دیگران چون از آدمیّت بهره ای ندارند، پس
شایسته رفتار آدم وار هم نیستند؟
دو پاسخ متفاوت در این باره وجود دارد.

پاسخ مثبت
از دیدگاه برخی، چون همه‌ی احترام ها و احسان ها، به ملاک «ایمان» است از
این رو کسی که ایمان ندارد، لیاقت هیچ احترام و احسانی را ندارد. البته
با این صراحت و شفافیت، این نظریه کمتر بیان می شود ولی در لابلای آثار
علماء، آرائی وجود دارد که به این دیدگاه نزدیک است مثلاً در باب حج و
قربانی (هَدی) فقیهی گفته است که گوشت قربانی را به غیر اهل ولایت نباید
داد و دلیل آورده اند که آنان ارزش آن را ندارند که مورد «احسان» قرار
گیرند، ارزش آن ها «سنگ» است!
«یستفاد من الروایات ان غیر المؤمن لایستحق الاحسان الیه و انه لا قابلیة
له لذلک لا ‌لخصوصیة فی الزکاة، فانه ورد فی بعض الروایات المعتبرة انه
لیس له الا الحجر او التراب.» (المعتمد فی شرح المناسک، الخوئی، ج5،
ص299)
در باب حج هم فقیهی می گوید که نیابت از کافر و حج برای او بجا آوردن،
جایز نیست، زیرا این کار «احسان» در حق اوست و بار گناه او را سبک می
کند، و خدا راضی به احسان به غیر مؤمن نیست:
«یلزم ان تکون النیابة حسنة، و هی فی المورد مبغوضة للشارع، اذ فراغ ذمة
الکافر و تخفیف عذابه احسان الیه لا یرضی به الله.» (کتاب الحج، المحقق
الداماد، ج1، ص122)
همانگونه که آشکار است درپشت سر این آراء فقهی، یک «نگاه کلی» وجود دارد
که نیکی کردن و خدمت نمودن و احسان به دیگران، نباید شامل غیر مؤمنان
شود، آن ها لیاقت هیچ خدمتی ندارند! و حتی اگر مسلمان هم باشند، با سنگ
باید از ایشان پذیرایی کرد!
به نظر شما اگر با این نگاه، الگوی حکومت جهانی اسلام، طراحی شود، تصویر
جامعه جهانی چگونه خواهد بود؟ و اگر همین تفکر قدرت سیاسی را بدست بگیرد
و بتواند با اقتدار افکار خود را عملی سازد، چه الگویی از «همزیستی» به
دنیا ارائه خواهد کرد؟!
به خصوص اگر در نظر بگیریم که منبع مالی رسیدگی به فقرا و مستضعفین،
«زکاة» است و زکاة را به غیر اهل ولایت نمی توان پرداخت، آنان چه وضع
فلاکت باری خواهند داشت[1]
شواهدی در روایات وجود دارد که نشان می دهد در عصر ائمه هم عده ای از
اصحاب، همین طرز تفکّر را داشتند و احسان در حق دیگران را نمی پسندیدند،
مثلاً زراره که دارای رتبه‌ی بالای فقهی است ولی در این گونه مسائل بسیار
سخت گیر است، با تعجب از حضرت پرسید، آیا زکاة را به کسانی که ولایت شما
را قبول ندارند می توان داد؟ حضرت به او فرمود: آری، به آنها باید داد تا
رغبت به این آیین پیدا کنند: «و انما یعطی من لایعرف لیرغب فی الدین
فیثبت علیه». (وسائل الشیعه، ج5، ص209) پس حتی اگر با دید ولایت محوری
هم، بخواهیم زکاة را توزیع کنیم، باز هم نباید اینگونه مرزبندی را مبنا
قرار دهیم و دیگران را محروم کنیم، چرا که با این محروم کردن، فاصله ی آن
ها را با ولایت بیشتر می کنیم!
نمونه دیگر، معلی بن خنیس است که وقتی دید امام صادق در یک شب بارانی
کوله باری از نان برداشت و در بین عده ای مستمندان توزیع کرد، با تنگ
نظری اعتراض کرد که مگر این فقرا حق شما را می شناسند و ولایت شما را
قبول دارند که به آن ها رسیدگی می کنید؟ و حضرت فرمود: «اگر چنین بود که
همه چیزمان را ـ و حتی نمک غذایمان ـ را بالسویه با آنها تقسیم می کردم!»
(وسائل الشیعه، ج9، ص408)
بر اساس این جواب، در باب وجوهی که از باب خمس پرداخت می شود، محروم کردن
و حذف کردن و نان بریدن، توجیه راحت تری دارد. مثلاً کافی است که برخی از
طلاب حوزه، طرفدار نواب صفوی باشند و موضع رئیس حوزه را قبول نداشته
باشند تا دستور دهند که «شهریه» آنها قطع شده و نانشان بریده شود. شهریه
ای حدود بیست تومان (200 ریال) که باید همه هزینه ی زندگی از اجاره مسکن
تا خوراک و پوشاک همسر و فرزند را با آن تأمین کرد! استدلال هم روشن است:
سهم امام را باید به کسی داد که خدمت به اسلام کند!
 و از همین روست خانه ای که در اختیار حضرت علامه قرار داده شد تا از
فشار مستأجری و خانه بدوشی نجات پیدا کند و به عنوان فیلسوف و مفسر حوزه
افتخارآفرین باشد، به اتهام آنکه با فلان سازمان ارتباط داشته که فلان
مقاله اش را چاپ کرده اند، آن خانه را پس می گیرند و او را بیرون می
کنند. استدلال هم روشن است: این خانه باید در اختیار کسی باشد که در خدمت
به اسلام باشد! ( و بعد هم معلوم می شود اصل آن اتهام هم چقدر واهی بوده
است!) آیا علامه به عنوان یک متفکر اسلامی (و فرضاً با سلیقه‌ای متفاوت)
حق استفاده از یک خانه ندارد؟! و آیا طلبه‌ی انقلابی طرفدار نواب (و لو
اعتراضش بی جا باشد) خودش و خانواده اش حق نان خوردن ندارند؟! و آیا ...
و آیا ...
بهرحال همانگونه که بزرگانی مانند شهید مطهری فرموده اند، حوزه ـ با
هزاران نقطه قوت ـ در درون خود مشکلاتی دارد. از این رو اگر حوزویانی که
دچار مشکلند قدرت فراحوزه ای پیدا کنند، قهراً آن مشکلات، در سطح وسیع تر
ظهور و بروز پیدا می کند، چون ابزارهای بیشتری برای اعمال تنگ نظری در
اختیارشان قرار دارد.

پاسخ منفی:
پاسخ دیگر به این سؤال، پاسخی است از آیات قرآن استفاده می شود، مثلاً
قرآن درباره نیکی و احسان به کفاری که در جنگ با مسلمانان نیستند، نظر
داده است. در سوره ی ممتحنه می‌خوانیم که خداوند ما را از نیکی کردن به
آن ها، نهی نکرده است:
«لاینهاکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبرّوهم»
پس تا وقتی که جنگ و درگیری اتفاق نیافتاده، معترضان حتی اگر نامسلمان هم
باشند، استحقاق نیکی و احسان دارند!
مثال دیگر شیوه برخورد امام باخوارج است، آنها حضرت علی (ع) را «تکفیر»
کرده بودند و در اجتماعات علنًا به حضرت اهانت می‌کردند، ولی پیش از
اقدام به جنگ، ابن عباس با آنان ملاقات کرد و به ایشان گفت چرا می‌خواهید
از امیر المؤمنین انتقام بگیرید؟ مگر او چیزی از حقوق شما فروگذار کرده و
شما را از حقوقتان محروم کرده است؟ «... و لم یبخسکم شیئا من حقوقکم.»
(بهج الصباغه، ج10، ص374)
احتجاج امیرالمؤمنین با خوارج که یکسره به تکفیر کردن روی آورده بودند و
تیغ بر روی همه می کشیدند این بود که مگر شما نمی دانید که پیامبر دست
دزد را برید، ولی نان او را نبرید؟ و مگر نمی دانید که بر زناکار شلاق
نواخت ولی نام او را از دفتر مسلمانان زائل نساخت، رسول خدا هم حکم خدا
را اجرا می کرد و هم سهم آنان را از اسلام ادا می نمود:
«... و قطع السارق و جلد الزانی غیر المحصن ثم قسم علیهما من الفئ و نکحا
المسلمات فاخذهم رسول الله (ص) بذنوبهم و اقام حق الله فیهم و لم یمنعهم
سهمهم من الاسلام و لم یخرج اسماءهم من بین اهله.» (نهج البلاغه، خطبه
127)
و همین نگاه است که باعث می شود امیر المؤمنین در سفارشات خود به مالک
اشتر، تذکر دهد که دیگران را اگر «اخوان فی الدین» نمی بینی، «نظیر فی
الخلق» بدان، یعنی غیر مسلمانان را آدم حساب کن و به اقتضای انسان بودن،
با آن ها رفتار انسانی داشته باش.
و وقتی این نگاه به فقه وارد می شود تفکر فقیه بزرگی مانند شهید ثانی را
چنان شکل می دهد که بگوید مسلمانان می توانند برای اقلیت های دینی، وقف
کنند، زیرا آنان هم بندگان خدایند و آن ها هم آدم اند و از کرامت انسانی
برخوردارند.
«الوقف علیهم من المصالح المأذون فیها اذ نفعهم من حیث الحاجة و انهم
عباد الله و من جمله بنی‌آدم المکرمین.» (المسالک، ج5، ص33)
و این استدلال عیناً در بسیاری از آثاری فقهی بعد دیده می شود. عده ای از
فقها نیز تصریح کرده‌اند که برای کافر حربی هم می توان وصیت کرد و خیر و
احسانی به او رساند.(ر.ک: جواهر الکلام، ج28، ص367)
* * * * * * * * * * * *
اینک ما در عصر جمهوری اسلامی، با رفتار خود نشان می دهیم که از چه
ظرفیتی برخورداریم، بلکه با رفتار خود نشان می دهیم که آئین ما از چه
ظرفیتی برخوردار است. آیا نشان می دهیم که اسلام علوی، الگوی برخوردهای
انسانی است و یا نشان می دهیم که فقط خودمان را آدم می‌دانیم؟

________________________________________
[1]. نگارنده در مباحث کتاب الزکاة به این نتیجه رسیده است که ائمه (ع)
در عصر حاکمیت حاکمان جور که شیعیان تحت فشار و در مضیقه بودند، با قرار
دادن «شرط ایمان» در مستحقین، به تاسیس «صندوق اختصاصی» برای حمایت از
شیعیان محروم اقدام کردند. از این رو روایات شرط ایمان را به معنی عدم
استحقاق مسلمانان دیگر در شرایط تشکیل حکومت اسلامی نباید تلقی کرد.

 
دسته: فرهنگي
Web Analytics