اومديم ارشاد كنيم كه ارشاد شديم

يك حاج آقا از خاطرات خود تعريف مي كرد 
او گفت يك بار براي ارشاد كردن مردم به يك روستا رفته  که مردمش زیاد اهل مسجدونماز این چیزا نبودن  روز اولی که رفتم مسجد واسه نماز صبح خودم بودم و موذن مسجد..گفتم حالا
مردم کم کم پیداشون میشه روز دوم که رفتم .واسه نماز صبح موذن اومد پیشم گفت ببخشید حاج آقا میخواستم این کلید مسجد رو بهت بدم از فردا صبح خودت یه زحمتی بکش اذون
هم بگو نمازت هم بخون بعد برو چون من باید برم سرکار نمیتونم بیام اذون بگم..گفتم خدایا اینا دیگه کی هستن اینجا کجاست؟
 
با خودم فکری کردم که باید کاری کنم که جوونترها روبا خودم رفیق کنم و اونا رو تشویق کنم و  بکشونم طرف مسجد و این حرفا..رفتم پیش یه عده از اونها و طرح دوستی ریختم.یه روز اومدن پیش من که حاج آقا میای امروز بریم تفریح..گفتم آره میام.مارو سوار موتور کرده و بردند سر یه زمین وسیعی که هندونه کاشته بودن گفتن حاج آقا بفرما هندونه هرچی دلت خواست بچین درشت هاش رو سوا کن..ما هم خوشحال که چه مردم خوبی مشغول پیدا کردن هندونه های درشت و آبدار بودیم که یهو کسی از دور پیدا شد و اون جوون ها  همگي سوار موتور شدند و فرار كردند من هم فرار كردم. رفتم به سمت خيابان اصلي و ايستادم يك ماشين آمد دست بلند كردم و از آن روستا بيرون آمدم . با خودم گفتم عجب ما آمده بوديم اينها را ارشاد كنيم ولي خودمان ارشاد شديم.
دسته: سرگرمي
Web Analytics