عشق موازي در پيچ و خم اداري

 

 

هرچي فكر مي كنم، اين عقل من به جايي قطع نمي دهد. نمي دونم بايد چكار كنم. خلاصه يك جوري بايد اين حرف دلم را بزنم. اگه نزنم كه دق مي كنم.

خلاصه، فكر بكري كردم. راه حل همينه و بس. فكر كنم غفور بتونه كمكم كنه .

تنها دوست من توي اداره همين غفوره ،

غفور توي اداره نظافت چي هست و منم آبدارچي

طفلكي غفور جايي براي نشستن و استراحت نداره ، وقتي خسته مي شه

مي آيد توي آبدار خانه ، من هم يك چاي دبش براش مي ريزم.

اون هم چايي را مي خوره و كمي هم با هم صحبت مي كنيم.

آخر ساعت اداري ، غفور خسته ، به آبدارخانه آمد، يك چايي برايش ريختم ،

توي آبدار خونه يك صندلي بود، رفتم يك صندلي ديگر آوردم و دو نفري نشستيم توي آبدارخانه.

 تا حرف دلم را بزنم. ببينم كمكم مي كند يا نه ؟

سر صحبت را با غفور باز گردم

گفتم: غفور ، اگه كاري نداري مي خواستم يك ساعتي با تو حرف بزنم.

غفور گفت: خيلي خسته ام ولي كاري ندارم. هر چي دلت خواست بگو.

همه چيز را به غفور گفتم

غفور گفت : حالا من بايد چكار كنم؟

گفتم : اگر مي تواني يك نامه برايم بنويس

آخه من كه هيچ سواد ندارم. نه بلدم بنويسم و نه بلدم بخونم

ولي غفور يك كوره سوادي دارد، فكر كنم پنج كلاس درس خونده باشه

غفور گفت: من بلدم بنويسم ولي نمي دانم چه بايد بنويسي، تو بگو ، من برات مي نويسم.

گفتم بنويس :

سيمين خانم سلام

چند وقتي است كه مي خواهم يك چيزي بگويم ، ولي نمي توانستم بگويم. خيلي سعي كردم كه اين حرف را به شما بزنم ولي نشد. امروز دلم را به دريا زدم كه حتماً ، اين حرف را به شما بزنم ولي نشد. چون وقتي صبح برايت چايي آوردم، تا خواستم سر صحبت را باز كنم، يك مرتبه آقاي رئيس اداره شما را صدا كرد و شما رفتيد. ساعت 10 دوباره برايت چايي آوردم كه بگويم ، باز هم نشد. چون يك مرتبه تلفن زنگ زد و شما مشغول صحبت شديد، دم ظهري مي خواستم بگم ، كه ديدم رفتي نهار و نماز،  خلاصه قيد صحبت كردن را زدم،  اصلاً گفتنش سخت است. فكر نكن كه بلد نيستم حرف بزنم، نه اصلاً اينطوري نيست، من توي شهر خودمان سري دارم و سرداري ، براي خودم كسي هستم. ولي از بد روزگار آمدم و اينجا آبدارچي شده ام. ما توي ولايت خودمان كلي گوسفند و گاو داريم ، كلي زمين كشاورزي داريم. براي خودمان بيا و برويي داريم. اين ها را گفتم كه بداني من هم كسي هستم، فكر نكني من آدم بي سر و پايي هستم. حالا از بد روزگار ما هم به مشكل برخورد كرديم. چون سواد نداشتم، دادم غفور بنويسد. همانطوري كه مي داني همه جوانان روزي يك نفر را انتخاب، و با او ازدواج مي كنند، من هم شما را انتخاب كرده ام. اگر مايل باشي من پدر و مادرم را از ده بيآورم خواستگاري تا بقيه كارها به لطف خدا جور شود.    با تشكر مراد

وقتي كه حرفهايم تمام شد، غفور يك مقداري نامه را نگاه كرد و يك چيزهايي نوشت و بعدش نامه را به من داد.

من هم اين نامه را روي ميز سيمين خانم ، منشي اداره گذاشتم تا صبح زود كه آمد آنرا بخواند و جواب بدهد.

صبح فردا، وقتي چايي را براي سيمين خانم بردم

سيمين خانم گفت: نامه شما را گذاشته ام توي كارتابل رئيس.

گفتم : براي چي بايد رئيس آنرا بخواند. لازم نبود.

سيمين خانم گفت: من هيچ نامه اي را نمي خوانم. من منشي اداره هستم . قانون اول منشي گري اين است كه بايد حافظ اسرار اداره باشم. هرچي كمتر بدانم بهتر است. نامه را دادم رئيس حتماً كارت را راه مي اندازد. به رئيس هم گفتم كه آقا مراد،  آبدارچي خوب و مؤدبي است. با نظر مساعد دستور بدهيد.

رنگ از رخسارم پريد، لرزه به بدنم افتاد، نزديك بود ، اين چندتا فنجان چايي از دستم بيافتد و بشكند. خيلي سعي كردم، سيني از دستم نيافتد. دائم اين سيني مي لرزيد ، خلاصه به آبدارخانه رسيدم. سيني را روي ميز گذاشتم و روي صندلي نشستم و محكم زدم توي سرم .

سرم را گذاشتم روي ميز و اصلاً نمي دانستم چه كار كنم. نيم ساعتي اينطوري بودم كه تلفن زنگ زد.

آقاي رئيس بود. گفت : مراد جان سه تا چايي خوش رنگ بيار، مهمون داريم، بعدش با سيمين خانم صحبت كن.

گفتم: اي واي خراب شد. يك كم فكر كردم، با خودم گفتم شايد درست شده است. سه تا چايي خوش رنگ بردم براي رئيس.

در را باز كردم و وارد شدم. رئيس مهمان داشت. سه تا چايي را گذاشتم روي ميز.

رئيس حرف خودش را با مهمانان قطع كرد و به من گفت: دستور دادم،  معاون اداري مشكلت را حل كند.

خيلي ترسيدم ، نمي دانستم چكار كنم. لبخند زوركي زدم و گفتم ، خيلي ممنون آقاي رئيس. هميشه سايه شما بالاي سر ما باشه.

از در بيرون آمدم. سيمين خانم گفت:  آقا مراد اين پول را بگير ، برو شيريني و ميوه بخر، زود برگرد،

گفتم: شرمنده ام . سيمين خانم ، نامه من كجاست؟

سيمين خانم گفت: نامه ات توي كارتابل بود. رئيس نامه را به معاون اداري ارجاع داده، چند دقيقه پيش ، غفور كارتابل نامه ها را برد.

نمي دانستم چكار كنم. ولي بايد دستور رئيس را سريع انجام مي دادم. از اداره خارج شدم و بطرف ميوه فروشي و شيريني فروشي رفتم. يك بار دلم  مي گفت، كه كار تمام شده است. سيمين خانم قبول كرده و رئيس دستور داده ميوه و شيريني بخريم ، رئيس هم آدم خيلي خوبي است. شايد بخواهد در حق من پدري و يا برادري كند. خدا از پدري كمش نكند. خيلي آدم مهرباني است.

يك بار دلم مي گفت: نه شايد اين شيريني و ميوه براي مهمان ها باشد، و آقاي رئيس نامه را خوانده ، حالا بعد از اينكه ميهمانها بروند ، آن وقت مرا تنبيه خواهد كرد.

با اين افكار ميوه و شيريني را خريدم. براي اينكه دلم هزار جا نرود. رفتم پيش سيمين  ميوه و شيريني ها را به به او  دادم. گفتم: سيمين خانم شما نامه را خوانده ايد و رئيس در مورد نامه با شما صحبت كرد.

سيمين خانم  گفت : نه، من نامه را نخوانده ام. فكر نكنم رئيس هم آنرا خوانده باشد. چون رئيس مهمان داشت. دستور داد معاون اداري  مشكل تو را حل كند.

كمي آرام شدم. ولي اگر معاون اداري اين نامه را بخواند چه؟

حتماً مي رود به رئيس مي گويد و تنبيه مي شوم . كمترين تنبيه هم اين است كه از اين اداره من را بيرون مي اندازند، آن موقع براي يك لقمه نان بايد...

خيلي دلواپس بودم. نمي دانستم چكار كنم.

ولي به يكباره فكري به ذهنم رسيد.

نامه ها را غفور اينطرف و آنطرف مي برد. بهتر است از غفور بخواهم كه اگه معاون اين نامه را نخوانده است. آنرا از كارتابل خارج كند.

غفور را پيدا كردم و همه چيز را به او گفتم. به يك باره غفور حالش بد شد. غفور گفت:  اي واي بدبخت شديم.

من كه ديگر توي اين اداره نمي مانم.

به آبدار خانه رفتم . تلفن زنگ زد، تلفن را برداشتم.  معاون اداري بود. پشت تلفن گفت: مراد جان جلسه داريم، چهارتا چايي خوش عطر و خوشبو بريز بياور ،

چايي ريختم و بطرف اتاق معاون اداري رفتم . معاون اداري با چند نفر جلسه داشت. چايي را روي ميز گذاشتم.

در همين حين معاون اداري گفت: مراد جان ، دستور دادم آقاي حسيني  بهت وام بدهد. برو  نامه ات را پي گيري كن.

نفس راحتي كشيدم ، خلاصه اين نامه را رئيس و معاون نخوانده بودند. ولي اداره وام چي ؟

توي همين فكر بودم ، بطرف آبدارخانه برگشتم. بايد به غفور مي گفتم، كه تا اينجا بخير گذشته است. ولي بيا كمك كن  هر جوري شده ، نامه را از كارتابل ها خارج كند. يك مقدار كه توي اداره گشتم. غفور را پيدا نكردم، چون عجله داشتم، در راهرو مي دويدم تا دوباره به آبدار خانه برگردم.  به يك باره آقاي حسيني خودش را جلوي من انداخت، تا محكم با هم برخورد كنيم .

 آقاي حسيني با لحن شوخ طبعي به من گفت: بچه مواظب خودت باش. ما توي آسمانها پي شما مي گشتيم و شما را توي راهرو پيدا كرديم.

سلام كردم

حسيني گفت: عليك سلام پسر خوب. اول برو يك چايي سفارشي براي من بياور، تا در مورد وام با هم صحبت كنيم. چايي ريختم و به اتاق آقاي حسيني رفتم.

وارد اتاق شدم. با خودم گفتم كه تا اينجا  يك جوري فرار كرديم ، ولي اگر آقاي حسيني نامه را خوانده باشد.چه ؟

چايي را روي ميز آقاي حسيني گذاشتم.

آقاي حسيني گفت: بفرماييد بنشينيد.

روي صندلي نشستم.

اقاي حسيني گفت: نامه ات در مورد گاو و گوسفند بود. ما براي گاو و گوسفند وام پرداخت نمي كنيم. لذا دستور دادم نامه ات بايگاني شود. ولي چون رئيس و معاون دستور داده ، اين فرم ها را بگير و آنرا تكميل كن تا در نوبت وام قرار بگيري.

نفس راحتي كشيدم. فرم ها را گرفتم. ولي بايد اين نامه را هر جوري شده گم و گور مي كردم.

 نامه جاي خوبي رفته بود. بايگان آقاي وحيدي بود. وحيدي دوستم بود. بايد مي رفتم با وحيدي صحبت مي كردم كه اين نامه را بايگاني نكند و آنرا يك جوري از بين ببرد.

رفتم آبدار خانه ، تقريباً ساعت 3 بعد از ظهر بود. يك چايي ريختم و بطرف بايگاني رفتم.

وقتي وارد بايگاني شدم. وحيدي داشت نامه مرا مي خواند و دستورات را چك مي كرد.

سلام كردم.

وحيدي گفت: عليك سلام ، پسر گل .

لبخندي زد و گفت نامه قشنگي است. همه آنرا برايت مي خوانم .

ابتدا نامه مرا همانطور كه به غفور گفته بودم ، خواند. بعدش اينطوري ادامه داد

سيمين خانم ، تا اينجاي نامه را آقا مراد گفته و من نوشته ام ، همانطور كه مي دانيد مراد سواد ندارد. در ضمن روي پيشنهاد مراد فكر نكنيد.  اگر اشكالي ندارد روي من هم حساب كنيد. دوست دارم از شما خواستگاري كنم.  با تشكر غفور

سپس رئيس بالاي نامه نوشته بود.

معاون اداري، با نظر مساعد مشكلات آقا مراد حل شود.

معاون در پايين تر نوشته بود:

آقاي حسيني ، آقا مراد را در نوبت وام هاي ضروري قرار دهيد.

آقاي حسيني هم نوشته بود

اقاي وحيدي ، نامه بايگاني شود. در ضمن فرم دريافت وام به آقا مراد اعطا شد. 

دانلود كل كتاب 

Web Analytics